...::: شهر گناه :::...

این روزها دلم پر شده از دود اما نه دود سیگار من اهل دخانیات نیستم ،دود گناه است که وجودم را پر کرده است ،خدا نکند کسی گرفتارش شود که حال و روزش شبیه من میشود . وقتی که درگیر گناه باشی انسانیت میسوزد بدنت بوی گند سوختگی میگیرد و دلت دود میکند. سالها وجودم اینگونه بود ،مدتها بود که چهره ام تار بود ، فکر میکردم که دنیا همیشه اینگونه بوده و خواهد ماند ،میدانی چرا؟ زیرا به جز خودم تمام دوستانم اینگونه بوده اند ،تصورم این بود که این تقدیر آدمهاست و باید اینگونه باشند ،از این وضعیت خسته بودم ،انقدر خسته که شبها اشک ریزان به برای قدم زدن و خالی شدن عقده ها درون کوچه پس گوچها قدم میزدم ،این کار من هر شب ادامه داشت تا  اینکه شبی ،درپس آنهمه دود ،در میان تاریکی ،چراغی را دیدم که سوسو میزند و زیرش نوشته کوچه شهید تقوای الهی نظرم جلب شد  رفتم داخل کوچه ،پیرمردی را دیدم که صورتش مانند ماه شب چهارده میدرخشید ،پرسیدم کیستی پیرمرد اینجا چه میکنی ،چه شد که من آمدم اینجا و خودم هم نفهمیدم ،چرا اینگونه میدرخشی ... ؟

پیرمرد گفت آرامتر جوان من تقوا هستم ،گوهر گمشده مردم شهر تو ،سالهاست که مرده ام و منتظر یک نفس مسیحا هستم تا مرا زنده کند ،اگر اینگونه میدرخشم دلیلش این است که با ارزشم و  اگر تو اینجا هستی دلیلش خواست پروردگار است آن هم به این خاطر که  از گناهان خود پشیمان بودی .

گفت نمیدانم یادت هست یا نه ؟

آن روزها که زنده بودم واعظی را دیدم که به مردم میگفت (( خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو )) آنجا بود که احساس کردم مرگم نزدیک است ،اینگونه هم شد ،او با حرفش مرا کشت .

سپس تقوا دست به روی قلب من گذاشت و گفت :

میخواهم به درون شهر بروی و این سنت غلط را بشکنی ،آنوقت ناپدید شد و من از حال رفتم ،نمیدانم چند ساعت بیهوش بودم ولی زمانی که به هوش آمدم صبح شده بود به روی زمین افتاده بودم و آنکوچه دیگر سرجایش نبود ،ندایی درونم میگفت : راه برو فقط راه برو ،وجودم شده بود پر از علامت سوال ،چرا که در حین راه رفتن ،مردم با تعجب مرا نگاه میکردند و محو تماشای من شده بودند .

همینطور که راه میرفتم دود ها کنار میرفتند چشمم خورد به ساختمانی که معماری عجیبی داشت و روی درش دوکلمه نوشته بود که قسمت اولش پاک شده بود و فقط همین را را توانستم بخوانم ((توابین)) ،باهر زحمتی بود ،در گرد و خاک گرفته اش را باز کردم ،صدایی شنیدم به گمانم به زبان عربی بود ،بسیار نوای دلنشینی بود ،اما هرچه تلاش کردم نفهمیدم چه میگوید ،ناگهان صدای تقوا را شنیدم که میگفت :

(هرکس انسانی را از مرگ رهایی بخشد گویی به همه مردم حیات بخشیده است ،مائده 32 مائده 32 مائده 32)

نمیدانم منظورش از مائده 32 چه بود اما فکر کنم بخشی از کتابی بود که پدربزرگ مرحومم میخواند.

در این لحظه بود که فهمیدم اول خودم بودم که زنده شدم حال باید با گرفتن رنگ تقوا جامعه را تغییر دهم ،بدون شک من اولین کسی نبوده و نیستم که از گناه خود پشیمان است ،چند لحظه ای در فکر فرو رفتم و دوباره به راه رفتن ادامه دادم ،یک تابلو هم به تمام چیزهای عجیبی که دیده بودم اضافه شد ،روی آن حک شده بود شهر پارسا.

انقدر غرق در گناه بودیم که حتی شهر همسایه خود ندیده بودیم ،پا به درون شهر گذاشتم ،نیروی روحانی عجیبی قلب مرا احاطه کرد ،طوری که تا مدت ها فکر گناه به سرم نزند .

آدمهای شهر پارسا مثل مردم شهر ما یکرنگ سیاه نبودند بلکه همانند یک رنگین کمان پس از یک باران بهاری رنگا رنگ بودند و میدرخشیدند .

یک بازاری را دیدم که در دکان نشسته و مشغول خواندن کتابی با آهنگ خاص و صدایی بلند است ،قسمت هایی از آن کتاب همان چیزی بود که در آن ساختمان عجیب شنیدم .

از بازاری پرسیدم اسم کتاب چیست ؟ گفت چطور نمیدانی ، کتاب راهنما هرکه این را نداشته باشد گمراه میشود.

چیزهای عجیب دیگری دیدم ،مردمی را دیدم که دسته جمعی به شکل نا مشخصی که تا به حال ندیده بودم ورزش میکنند ،حتی اسم آن ورزش را نمیدانستم ،همه چیز برایم گنگ بود ،اما احساس خوبی داشتم .

خیلی ناراحت بودم که چرا شهر اینها انقدر زیباست و درخشنده و شهر ما انقدر کثیف است و تاریک.

دوان دوان به سوی شهر خود رفتم و با دوستانم صحبت کردم ،تمام اتفاقاتی که برایم افتاده بود برایشان تعریف کردم ، وبعد آنها را بردم به شهر پارسا ،مردم آنجا که ظاهر دودناک دوستان مرا دیدند ،ما را به نزد عالم شهر بردند ،او به ما گفت : شما اسیر غفلت شده اید ،چند هفته ای مهمان ما هستید تا فراموش کرده ها را به یاد آورید .

در این چند هفته بود که فهمیدم چه ظلمهایی که مردم شهر ما به خود نکردند ،در این چند هفته بود که فهمیدم که به آن ساختمان با معماری عجیبش میگویند مسجد ،آن کلام نامش کتاب الهی است و آن ورزش نامش نماز است .

در این چند هفته بود که فهمیدم اگر یک نفر سعی کند خودش را تغییر دهد پس از آن میتواند دنیا را تغییر دهد و از همه مهمتر این را هم فهمیدم که (خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو) ،ضرب المثل غلطی است برای انسانهای سست عنصر و بی اراده که حاضر نیستند ،از خود حرکتی نشان دهند ،و همین بی ارادگیشان باعث میشود انسانیت بسوزد و دلها همه پر دود شود .

بعد از این مهمانی در شهر پارسا رفت و آمد بین مردم شهر ما و  مردم شهر آنها زیاد شد و مردم بیشتری رنگ خدا گرفتند .

چقدر زیبا گفت خدا که هیچ ملتی تغییر نمیکند تا در خودش تغییر ایجاد کند ،این بود راز پر دود بودن شهر ما ،همرنگ گناه دیگری شدن و دل ندادن به تغییر برای گرفتن رنگ تقوای الهی .

 

 

 

شهر گناه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید